تبليغاتX
نبض احساس
نبض احساس

هیچ وقت قلبی رو قفل نکن,وقتی کلیدشو نداری.....

اول تشکر از همه اونهایی که به وبلاگم سر زدند....

امیدوارم خوشتون بیاد......

بهت نمی گم دوست دارم  ولی قسم می خورم دوست دارم.

بهت نمی گم هرچی بخوای بهت میدم    چون همه چیزم تویی.

نمی خوام خوابتو ببینم     چون تو خیلی خوش تر از خوابی.

اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن

بهت قول نمی دم که ساکتت کنم        منم پابپات گریه می کنم.

اگه دنبال مجسمه سکوت می گشتی تا سرش داد بزنی

صدام کن قول می دم ساکت بمونم...

اگه دنبال خرابه گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی       صدام کن

                              "قلبم تنها خرابه ی وجود توست..."

<شمع ای شمع چه می خندی به شب تیره خاموشم       به خدا مردم از این حسرت که چرا نیست در آغوشم>

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 12:21 توسط بهاره | |
برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم.اما افسوس افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتها داشت.

هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان آوردم.من کسی را می خواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم و در این جستجو به تو رسیدم اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش می گذراند و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کردو تو را بی آن که نشانی از من به همراه داشته باشی با خود برد و من چه هراسی داشتم نکند که بر نگردیی.برسرجاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد و اکنون که رفته ای تنها اشک است که تمامی ندارد .تو رفتی و بعد از تو باران انتظار چه بی صدا می باردو من در خلوت تنهایی خویش مانند شمع می سوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگی ام.

دیشب فانوس زندگی ام به امید روی تو روشنایی می بخشید و امشب بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستوها و نزدیک شدن غروب بر بام شهر است.من باز آخرین قطرات اشکم را روشنایی ستاره های یادت می کنم و نهال عشق را در گلدان خالی زندگی ام می کارم تا در نبود تو خزان و تنهایی آن را از پا در نیاورد.

چشم در چشم غروب با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی می افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی...

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 12:8 توسط بهاره | |
انگار پای ثانیه ها لنگ می شو د

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:56 توسط بهاره | |
 

تا حالاشده تورویا عاشق کسی بشی؟

تا حالا شده تورویا واسه عشقت بارونی و ابری بشی؟

تا حالا شده تو رویا بگی من بی تو می میرم؟

تا حالا شده تو رویا دل تو صد بار بلرزه

که نکنه شاید عشقت بره از پیشت کوله بارشو ببنده؟

تا حالا شده تو رویا به خدا بگی

ای کاش عشق من در کنار من بود؟

کاش که عطر دستاش هنوزم رو دست من بود؟

کاش که خنده های نابش هنوزم تو گوش من بود؟

کاش که این عشق رویایی واسه من واقعیت بود...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:16 توسط بهاره | |
در سکوت مبهم زندگی

آوای مطلق و پر معنای هستی ام شدی.....

تولدت مبارک................

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 15:21 توسط بهاره | |
سلام

سمیه گل...

منتظرم که بیای.

بهت گفتم دوستت دارم  اما تو رفتی               حالا لحظه ها می گذرن آروم و به سختی

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 21:53 توسط بهاره | |
روز هایی که بی تو می گذرد

گرچه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو باز می کشد فریاد

در کنار تو می گذشت ای کاش

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 18:34 توسط بهاره | |